حسین کهن

.

.

حسین کهن

دانشجوی کارشناسی دانشگاه تهران | برنامه نویس اندروید
حسین کهن
کانال تلگرامmore_vert

به کانال سایت حسین کهن در تلگرام بپیوندید!

https://t.me/kohangram

کانال تلگرامclose

به کانال سایت حسین کهن در تلگرام بپیوندید و از آخرین اخبار و اطلاعیه های بازی ها با خبر شوید!

https://t.me/kohangram

دوری، حال خوش، نسیم، بغض

روزها میگذرن و هی بیشتر باید صبر کنم 

یه جورایی مثل نگه داشتن یه وزنه ۱۰ گرمی روی سره اولش بنظرت آسونه همینجور نگه میداری و با خودت میگی من میتونم یه ساعت که بگذره ۱۰ گرم رو دستت شده ۱ کیلو یه ساعت دیگه شده ۱۰ کیلو یه جایی دیگه تحمل وزنش رو نداری اونجاست که نیاز داری یه صدای آشنا بگه بده من اینو بشین چند دقیقه استراحت کن

 

دیروز روز عجیبی بود ، هرکاری میکردم خوب پیش میرفت درست میشد، حتی تو اونایی که تجربه نداشتم

دم دمای غروب بود تو پیاده رو نزدیک خونه بودم یهویی یه صدایی شایدم یه بوی عطر سرجام میخ کوبم کرد چقدر شبیه وزنه ۱۰ کیلویی رو حس میکردم که از گلوم آویزون شده بود دلم میخواست کف پیاده رو بشینم زار بزنم اما نمیشد میخواستم زودتر برم خونه و این وزنه رو بزارم زمین اما واقعا نمیتونستم بخودم اومدم چشام آروم آروم داشت تار میدید وزنه دورگردنم قطره قطره داشت از چشام خارج میشد 

 

خلاصه، روز عجیبی بود دیروز خوابای عجیب غریب حال عجیب غریب 

 

همیشه فروردین برام پر از عجیبی بوده پر از شگفتی پر از مساله 

مساله هایی که الان پس از گذشتن ده سال هنوز یه بخشایی‌ش برام نامعلومه برام نا مشخصه برام گنگه

 

امید که این فروردین کماکان پر از شگفتی باشه شگفتی هایی که هر دفعه بیادشون بیارم از ته دلم بگم خدایا شکرت :)

 

حسین کهن 

۱۰/۱/۹۷

بیم و امید

در واپسین روزهای سال پیشین بود که از اینکه بار گناه به روی شونه هام سنگینی میکنه بهش گفتم و بجای هرچیز دیگه ای بهم گفت چقدر خوبه که این حسو داری ... از اتفاقای اخیری که مثل پیام بود مثل نوید اتفاقی در آینده ... 

 

دلمون روشن بود که میتونیم که خودمون پاک کنیم میتونیم خطاهامون رو جبران کنیم، تصمیم گرفتیم که درستشون کنیم و شروع کردیم...

از بعد از این که شروع شد همه ساعتا گوشیم زنگ میزد ساعتایی که از قبل تنظیم کرده بودم ۲۲:۲۱ تنظیم کرده بودم منتظر مینشستم تا ۲۲:۲۲ بشه و ۲۳:۲۳ و ۰۰:۰۰ و ...

خیلی خیلی خیلی خیلی دشوار بود ننویسی حرف نزنی و ...

 

ساعت و ثانیه و لحظه ای نبود که از ذهنم بیرون بره  

توی لیست پیامام بالا پایین میشدم که یهویی دیدم زده is Typing از ذوق تو پوستم نمیگنجیدم همون لحظه ای که من داشتم به اکانتش نگاه میکردم داشت تایپ میکرد

اما این دفعه پیامش یجوری بود ته دلم رو لرزوند بند بند وجودم از هم وا رفت سرجام سرخ شده بودم و از سرم دود و بخار بلند میشد

 

به بهونه کتابم اومدم تو اتاقم و ادامه دادم 

چه خطایی کردی پسر 

تک تک همون لحظه‌ای که بهش فکر میکردی کافی بود یه زنگ میزدی ... یه زنگ

حالا منم و یه گوشه و انتظار چند ساعته که تهش مهم‌ترین خبر تو زندگی‌مه مهم‌ترین بدون شک

به قول یه عزیزی: چقدر سخت است حال عاشقی که نمیداند محبوبش نیز هوای او را دارد یا نه ....

ارزش ثانیه ها و لحظه و سرعت گذرشون رو باید از کسی که منتظره پرسیده که هر ثانیه‌ش بیشتر از هزار سال بهش میگذره

 

الهى چگونه خاموش باشم كه دل در جوش و خروش است  و چگونه سخن گويم كه خرد مدهوش و بيهوش است  .

الهى ما همه بيچاره ايم و تنها تو چاره اى و ما همه هيچكاره ايم و تنها تو كاره اى .

دلتنگی

در گوشه زندان تبعید خیال در این نفس گیر لحظات تهران

در روزی نفس گیر انتظاری سرد و قلبی پر از درد

انتظار میکشم

 

دوسال و نیم انتظار اینقدر سنگین نبود که این یک روز انتظار مینماید

امید که هر چه سریعتر از این نفس گیر لحظات رهایی یابم و لذت شیرینی های زندگی این تلخ زمان را به فراموشی بسپرد

 

۱۲/۱۱/۹۶

حسین کهن، تهران

 

روز از روز های تبعید

زندگی

بسم الله الرحمن الرحیم
زندگی کردن با مردم این دنیا همچون دویدن در گله اسب است..

سامانه کاربری

  •  

    صفحات اضافی

  • جعبه پیام

  • آخرین پیام ها  
    فقط اعضا می توانند پیام ارسال کنند!