بیم و امید

در واپسین روزهای سال پیشین بود که از اینکه بار گناه به روی شونه هام سنگینی میکنه بهش گفتم و بجای هرچیز دیگه ای بهم گفت چقدر خوبه که این حسو داری ... از اتفاقای اخیری که مثل پیام بود مثل نوید اتفاقی در آینده ... 

 

دلمون روشن بود که میتونیم که خودمون پاک کنیم میتونیم خطاهامون رو جبران کنیم، تصمیم گرفتیم که درستشون کنیم و شروع کردیم...

از بعد از این که شروع شد همه ساعتا گوشیم زنگ میزد ساعتایی که از قبل تنظیم کرده بودم ۲۲:۲۱ تنظیم کرده بودم منتظر مینشستم تا ۲۲:۲۲ بشه و ۲۳:۲۳ و ۰۰:۰۰ و ...

خیلی خیلی خیلی خیلی دشوار بود ننویسی حرف نزنی و ...

 

ساعت و ثانیه و لحظه ای نبود که از ذهنم بیرون بره  

توی لیست پیامام بالا پایین میشدم که یهویی دیدم زده is Typing از ذوق تو پوستم نمیگنجیدم همون لحظه ای که من داشتم به اکانتش نگاه میکردم داشت تایپ میکرد

اما این دفعه پیامش یجوری بود ته دلم رو لرزوند بند بند وجودم از هم وا رفت سرجام سرخ شده بودم و از سرم دود و بخار بلند میشد

 

به بهونه کتابم اومدم تو اتاقم و ادامه دادم 

چه خطایی کردی پسر 

تک تک همون لحظه‌ای که بهش فکر میکردی کافی بود یه زنگ میزدی ... یه زنگ

حالا منم و یه گوشه و انتظار چند ساعته که تهش مهم‌ترین خبر تو زندگی‌مه مهم‌ترین بدون شک

به قول یه عزیزی: چقدر سخت است حال عاشقی که نمیداند محبوبش نیز هوای او را دارد یا نه ....

ارزش ثانیه ها و لحظه و سرعت گذرشون رو باید از کسی که منتظره پرسیده که هر ثانیه‌ش بیشتر از هزار سال بهش میگذره

 

الهى چگونه خاموش باشم كه دل در جوش و خروش است  و چگونه سخن گويم كه خرد مدهوش و بيهوش است  .

الهى ما همه بيچاره ايم و تنها تو چاره اى و ما همه هيچكاره ايم و تنها تو كاره اى .

ارسال شده در شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷ ساعت ۵:۳۹ بعد از ظهر توسط حسین کهن